يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…
ادامه در ادامه مطلب
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد
.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …
دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!

با تو همه رنگهاي اين سرزمين را اشنا مي بينم
با تو همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي کنند
با تو اهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند
با تو کوهها هاميان وفا دار من اند
با تو زمين گهواره اي است که مرا در اغوش خود مي خواباند
ابر حريري است که بر گهواره من کشيده اند
و طناب گهواره ام را مادرم .که در پس اين کوهها همسايه ماست در دست خويش دارد
با تو دريا با من مهرباني ميکند
با تو پرندگان اين سرزمين خواهران سرزمين من اند
با تو سپيده هر صبح به گونه ام بوسه مي زند
با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند
با تو من با بهار مي رويم
با تو من در شيره هر نبات مي جوشم
با تو من در هر شکوفه مي شکفم
با تو من در طلوع لبخند مي زنم
در هر تندر فرياد شوق مي کشم
در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم
در غلغل چشمه ها مي خندم
د ناي جويباران زمزمه مي کنم
با تو من در لوح طبيعت پنهانم
در رگ جاري .در نبض.........
با تو من زندگي را شوق را زيبايي را مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم
با تو من در خاوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اين اسمان
در تنهايي اين بي کسي.غرقه خوروش جمعيم..
درختان برادران من اند پرندگان خواهران من اند
و گلها کودکان من اند.و اندام هر صخره مردي از خويشان من اند
و نسيم ها قاصدان بشارت گوي من اند
و بوي باران بوي پونه بوي خاک
شاخه هاي شسته باران خورده (پاک) همه خوشترين يادگارهاي من
شيرين ترين يادگاري هاي من اند
بي تو من........
خاموش مي شود (لبهايش به خنداني روشن است اما اواي نرم
ان پرنده نامراي که در حنجر پنهاني دارد ناگهان گره مي خورد)
ريشه هاي نرم سر استين پوستين را که به نرمي تن قاصدک مي ماند
اهسته نرم سرشار از احتياط مملو از کنجکا.اما بي تاب از انتظار
بر نوک بيني .گوشه لب.ميان دو ابرو .قله چانه.سيب گردن.او مي نوازد.
اندک اندک .ارام ارام.يواش يواش
بي تو رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم
بي تو نگهاي اين سرزمين مرا مي ازارند
بي تو اهوان اين سرزمين گرگان هار من اند
بي تو کوهها ديوان سياه و زشت خفته اند
بي تو زمين قبرستان پليد.و غبار الودي است.
که مرا در خود به کينه مي فشرد
ابر کفن سفيدي است که بر گور خاکي من گسترداند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوداندو بر گردنم افکنده اند
سرش در چنگ خليفه اي است که در پس اين کوهها شب وروز در کمين من است
بي تو دريا گرگي است که اهوي معصوم مرا مي بلعد
بي تو پرندگان اين اين سرزمين سايه هاي وحشت و ابابيل بلايند.
بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان خميازه اي است
بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي خفته را در سرم پيدا مي کند
بي تو من با بهار مي ميرم بي تو من در عطر ياسها مي گريم
بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را
و جراحت روزهاي را که چنان زنده خواهد ماند لمس مي کنم
بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم
بي تو من در چنگ طبيعت مي خشکم
بي تو زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را
مهرباني پاک خداوندي را از ياد مي برم
بي تو مرگ را پژمردگي را نيستي را کينه را نفرين خشمگين خداوندي را
بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اسمان
در تنهايي اين بي کسي نگهبان سکوتم
جانب در گرو نو اميدي را راهب معبد خاموشي سالک راه فراموشي ها باغ پژمرده پامال زمستانم
درختان هر کدام قامت دشنامي پرندگان هر کدام سايه نفريني گلها هر کدام خاطره رنجي
شبه هر صخره ابليسي .ديوي غولي .گنگ پر کينه فروخفته کمين کرده مرا بر سر راه!
باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه يک پيغامي نه براي دل من
بوي خاک تکرار دعوتي براي خفتن من
شاخه هاي غبار گرفته .باد خزاني خرده پيک تلخ ترين يارهاي همراه من اند
من پر شکوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو اي دختر افتاب خواهم سرود
من پر شور ترين ترانه هاي عاشقي را که برخوردارترين معشوقان
جهان از ان نسيبي نبردهاند برايت خواهم ساخت
اي غزل هاي دل من .کلماتي را در کار زيبايي هاي زيباي تو بر خواهم گزيد
که سليمان را نيز که زبان پرندگان مي داند از کبوتران عاشق شعر خدا را اموخته است
و پيشگاه چشمان ازرده معشوق خويش چنان از شرم پريشان کند
که هرگز سر از گريبان بر نتواند داشت
و من در استانه تو اي قدسي مهراب معبد مهر چنانت به درد و اشک دعا خواهم گفت
که خدايان همه عصر ها از پرستندگان پارساي خويش از همه زاهدان شب زنده دار خويش
به همه عارفان مشتاق با عاشقان گداخته خويش که در همه امت ها دعايشان گفته اند
و به گرم ترين اورادشان عبادت کرداند سرد گردند.
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی (با تلخیص)
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم كه تو گوئي ، نه چنينم كه تو خواني ، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي ، نه سمائم ، نه به زنجير كسي بسته و بردۀ دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم ، نه فرستادۀ پيرم ، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .
حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و در پرده بگويم ، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را .
آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني ، گر نهاني و عياني ، تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي ، تو اسرار نهاني ، همه جا تو ، نه يك جاي ، نه يك پاي ، همه اي ، با همه اي ، همهمه اي ، تو سكوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي ، بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاك بزرگي ، نه كه جزئي ، نه چون آب در اندام سبوئي ، خود اوئي ، بخود آي ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .
که اصلا صحت نداشت
|
داستان محسن افشانی | فیلم محسن افشانی | خبر محسن افشانی | نمایش محسن افشانی | لباس محسن افشانی | جدید محسن افشانی | شماره موبایل محسن افشانی | شماره تلفن محسن افشانی | سایت محسن افشانی | کلیپ محسن افشانی عکس محسن افشانی | گالری محسن افشانی | داستان محسن افشانی | فیلم محسن افشانی | خبر محسن افشانی | خبر محسن افشانی | لباس محسن افشانی |جدید جدید محسن افشانی | شماره موبایل محسن افشانی | شماره تلفن محسن افشانی | سایت محسن افشانی | کلیپ محسن افشانی عکس محسن افشانی عکس |گالری محسن افشانی گالری |داستان محسن افشانی داستان |فیلم محسن افشانی فیلم |خبر محسن افشانی |نمایش محسن افشانی خبر |لباس محسن افشانی |جدیدجدید محسن افشانی |شماره موبایل محسن افشانی شماره موبایل |شماره تلفن محسن افشانی |سایت محسن افشانی سایت |کلیپ محسن افشانی کلیپ |
افتاد خوب دیگه هیچی
حالا بهترشد مگه نه