تبليغاتX
وبلاگ شخصی محسن افشانی
من به روایت قلم

یک دانشمند  آزمايش جالبي انجام داد
اون يک اکواريم شيشه اي ساخت و اونو با يک ديوار شيشه اي دو قسمت کرد .
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي کوچيکتر
ماهي کوچيکه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد…
او براي خوردن ماهي کوچيکه بارها و بارها به طرفش حمله مي کرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي که اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي کرد .

بالا خره بعد از مدتي  ازحمله به ماهي کوچيک منصرف شد.
او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواريوم و خوردن ماهي کوچيکه کار غير ممکنيه .

دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز کرد
…اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي کوچيکه حمله نکرد

ميدانيد چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.
يه ديوار که شکستنش از شکستن هر ديوار واقعي سخت تر بود اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني…

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

لینک اجرا کلیپ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

یك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد

.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …

دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

 
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

بزرگترین گالری من و سیاوش خیرابی در اینجا ببینید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

اون هایی که قالب های وبلاگ سراغ دان لطفا به من اطلاع دهند دنبال یه قالب خوبمی گردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

یک خطای دید جالب جالب 
خطای دید درادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

جهنم



پاسخ يک دانشجوي دانشگاه واشينگتن به يک پرسش امتحان شيمي آنچنان جامع و کامل بوده که در اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم ‌کننده است ?

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده‌اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :

کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

 
هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید!>>
1- او با سر بزرگ متولد شد>>
 
وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت.>>
2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود>>
 
مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود.>>
3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود>>
 
انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد.>>
به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.>>
4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد>>
 
در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.>>
در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد.>>
5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت>>
انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا با عث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.>>
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟>>
در درونش داشت.>>
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطر
۶- او فقط یک بار رانندگی کرد>>
 
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد ، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.>>
انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.>>
یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟>>
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند.>>
(عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.)>>
او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.>>
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.>>
در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.>>
7- الهام گر او یک قطب نما بود>>
 
انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.>>
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.>>
8- راز نهفته در نبوغ او>>
 
بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.>>
اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.>>
هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.>>
علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.
>
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

داستان آرزو با چراغ جادو را در ادامه مطلب بخونید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 


با تو همه رنگهاي اين سرزمين را اشنا مي بينم


با تو همه  رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي کنند


با تو اهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند


با تو کوهها هاميان وفا دار من اند


با تو زمين گهواره اي است که مرا در اغوش خود مي خواباند


ابر حريري است که بر گهواره من کشيده اند


و طناب گهواره ام را مادرم .که در پس اين کوهها همسايه ماست در دست خويش دارد


با تو دريا با من مهرباني ميکند


با تو پرندگان اين سرزمين خواهران سرزمين من اند


با تو سپيده هر صبح  به گونه ام بوسه مي زند


با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند


با تو من با بهار مي رويم


با تو من در شيره هر نبات مي جوشم


با تو من در هر شکوفه مي شکفم


با تو من در طلوع لبخند مي زنم


در هر تندر فرياد شوق مي کشم


در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم


در غلغل چشمه ها مي خندم


د ناي جويباران زمزمه مي کنم


با تو من در لوح طبيعت پنهانم


در رگ جاري .در نبض.........


با تو من زندگي را شوق را زيبايي را مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم


با تو من در خاوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اين اسمان


در تنهايي اين بي کسي.غرقه خوروش جمعيم..


درختان برادران من اند پرندگان  خواهران من اند


و گلها کودکان من اند.و اندام هر صخره مردي از خويشان من اند


و نسيم ها قاصدان  بشارت گوي من اند


و بوي باران بوي پونه بوي خاک


شاخه هاي شسته باران خورده (پاک) همه خوشترين يادگارهاي من


شيرين ترين يادگاري هاي من اند


بي تو من........


خاموش مي شود (لبهايش به خنداني روشن است اما اواي نرم


 ان پرنده نامراي که در حنجر پنهاني دارد ناگهان گره مي خورد)


ريشه هاي نرم سر استين پوستين را که به نرمي تن قاصدک مي ماند


اهسته نرم سرشار از احتياط مملو از کنجکا.اما بي تاب از انتظار


بر نوک بيني .گوشه لب.ميان دو ابرو .قله چانه.سيب گردن.او مي نوازد.


اندک اندک .ارام ارام.يواش يواش


بي تو رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم


بي تو نگهاي اين سرزمين مرا مي ازارند


بي تو اهوان اين سرزمين گرگان هار من اند


بي تو کوهها ديوان سياه و زشت خفته اند


بي تو زمين قبرستان پليد.و غبار الودي است.


که مرا در خود به کينه مي فشرد


ابر کفن سفيدي است که بر گور خاکي من گسترداند


و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوداندو بر گردنم افکنده اند


سرش در چنگ خليفه اي است که در پس اين کوهها شب وروز در کمين من است


بي تو دريا گرگي است که اهوي معصوم مرا مي بلعد


 بي تو پرندگان اين اين سرزمين سايه هاي وحشت و ابابيل  بلايند.


بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار دهان خميازه اي است


بي تو نسيم هر لحظه رنجهاي  خفته را در سرم پيدا مي کند


بي تو من با بهار مي ميرم بي تو من در عطر ياسها مي گريم


بي تو من در شيره هر نبات رنج هنوز بودن را


و جراحت روزهاي را که چنان زنده خواهد ماند لمس مي کنم


بي تو من با هر برگ پائيزي مي افتم


بي تو من در چنگ طبيعت مي خشکم


بي تو زندگي را شوق را بودن را عشق را زيبايي را


مهرباني پاک خداوندي را از ياد مي برم


بي تو مرگ را پژمردگي را نيستي را کينه را نفرين خشمگين خداوندي را


بي تو من در خلوت اين صحرا در غربت اين سرزمين در سکوت اسمان


در تنهايي اين بي کسي نگهبان سکوتم


جانب در گرو نو اميدي را راهب معبد خاموشي سالک راه فراموشي ها باغ پژمرده پامال زمستانم


درختان هر کدام قامت دشنامي پرندگان هر کدام سايه نفريني گلها هر کدام خاطره رنجي


شبه هر صخره ابليسي .ديوي غولي .گنگ پر کينه فروخفته  کمين کرده مرا بر سر راه!


باران زمزمه گريه در دل من بوي پونه  يک پيغامي نه براي دل من 


بوي خاک تکرار دعوتي براي خفتن من


شاخه هاي غبار گرفته .باد خزاني خرده  پيک تلخ ترين  يارهاي همراه من اند


من پر شکوه ترين سروده هاي عالم را در ستايش تو اي دختر افتاب خواهم سرود


من پر شور ترين ترانه هاي عاشقي را که برخوردارترين معشوقان


جهان از ان نسيبي نبردهاند برايت خواهم ساخت


اي غزل هاي دل من .کلماتي  را  در کار زيبايي هاي زيباي  تو بر خواهم گزيد


که سليمان را نيز که زبان پرندگان مي داند از کبوتران  عاشق شعر خدا را اموخته است


و پيشگاه چشمان ازرده معشوق خويش چنان از شرم پريشان کند


که هرگز سر از گريبان بر نتواند داشت


و من در استانه تو اي قدسي مهراب  معبد مهر چنانت به درد و اشک دعا خواهم گفت


که خدايان همه عصر ها از پرستندگان پارساي خويش  از همه زاهدان شب زنده دار خويش


به همه عارفان مشتاق با عاشقان گداخته خويش که در همه امت ها دعايشان گفته اند


و به گرم ترين اورادشان  عبادت کرداند سرد گردند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

دليل بودن تو


هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .


و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .


و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،

 چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

دکتر علی شریعتی (با تلخیص)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 


 
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

ماه محبوب
 زمان پخش : از دوشنبه 11/6/87 –  هر روز یک ساعت قبل از اذان مغرب
 تهیه کننده : علی زاهدی
 خواننده تیتراژ : مجید اخشابی
 دعوت از جوانان موفق به همراه خانواده هایشان و یک گفتگوی خانوادگی جذاب
 مسابقه تلفنی ، پیام کوتاه و مکاتبه ای
 گزارشهای متنوع و جذا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

من یه مجری گری زیر پوستی در این برنامه قشنگ قشنگ براتون به اجرا می زارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

نه مرادم ، نه مريدم ، نه پيامم ، نه كلامم ، نه سلامم ، نه عليكم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم كه تو گوئي ، نه چنينم كه تو خواني ، نه آنگونه كه گفتند و شنيدي ، نه سمائم ، نه به زنجير كسي بسته و بردۀ دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهائي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم نه حقيرم ، نه فرستادۀ پيرم ، نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم .

حقيقت نه برنگ است و نه بو ، نه به هاي است و نه هو ، نه به اين است و نه او ، نه بجام است و سبو ، گر به اين نقطه رسيدي بتو سربسته و در پرده بگويم ، تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را .

آنچه گفتند و سرودند تو آني ، خود تو جان جهاني ، گر نهاني و عياني ، تو هماني كه همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني كه خود آن نقطه عشقي ، تو اسرار نهاني ، همه جا تو ، نه يك جاي ، نه يك پاي ، همه اي ، با همه اي ، همهمه اي ، تو سكوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي ، بتو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاك بزرگي ، نه كه جزئي ، نه چون آب در اندام سبوئي ، خود اوئي ، بخود آي ، تا بدر خانه متروكه هر كس ننشيني و بجز روشني شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل بچيني .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

من یه وبلاگی رو داشتم میخوندم نوشته بود شماره موبایل محسن افشانی و ایمیل محسن افشانی

که اصلا صحت نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی محسن افشانی

داستان محسن افشانی | فیلم محسن افشانی | خبر محسن افشانی | نمایش محسن افشانی | لباس محسن افشانی | جدید محسن افشانی | شماره موبایل  محسن افشانی | شماره تلفن محسن افشانی | سایت محسن افشانی | کلیپ  محسن افشانی

عکس محسن افشانی | گالری  محسن افشانی | داستان محسن افشانی | فیلم محسن افشانی | خبر  محسن افشانی | خبر محسن افشانی | لباس محسن افشانی |جدید جدید محسن افشانی | شماره موبایل محسن افشانی | شماره تلفن محسن افشانی | سایت محسن افشانی | کلیپ محسن افشانی

عکس محسن افشانی عکس |گالری محسن افشانی گالری |داستان محسن افشانی داستان |فیلم محسن افشانی فیلم |خبر محسن افشانی |نمایش محسن افشانی خبر |لباس محسن افشانی |جدیدجدید محسن افشانی |شماره موبایل محسن افشانی شماره موبایل |شماره تلفن محسن افشانی |سایت محسن افشانی سایت |کلیپ محسن افشانی کلیپ

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

آقای فرامرزی شیمی

افتاد خوب دیگه هیچی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

برام  خیلی مهم که باور کنید

حالا بهترشد مگه نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  | 

فقط جون من از من نخواهید که آخر فیلم بهتون بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت   توسط محسن افشانی  |